تبليغاتX
همچنان سبز

همچنان سبز

به امید روزهای سبز فریاد می زنم:خدایا آزادی می خواهم

چشمانت را می بندم ، خیره نگاهت می کنم ؛ میگویم : همه جوره زیبایی ، چشمانت را می گشایی ، مرواریدی در چشمانت خود نمایی می کند ، میخندم ؛ می گویم : چه مروارید های زیبایی ، مروارید سیاه ؛ نا یاب تربن ها در تو آشکار می شود.

تو می خندی ، چمدانت را در دست می گیری ، می گویی : به امید دیدار

میگویم  : به امید همیشه شاد بودنت !

و تو باز می خندی ، دستانت را مگیرم ، بوسه ای بر آنها می زنم ؛ می گویم : چرا می روی؟

می گویی : رفتن دلیل نمی خواهد ، و من مبهوت چشمانت را می نگرم .

می گویم : من هم می آیم ، تو که می دانی ؛ زندگی یعنی تو !

می گویی : زندگی روزی پایان می یابد ، همه می روند و می خندی

اشک در چشمانم حلقه می زند ؛

می گویی : من هم می روم !

می گویم : به انتظارت می مانم تا بیایی ، اما نه به این زودی ، نگرانت هستم !

ای کاش بودنت همچون بودن من نباشد ، چه تلخ است داستان خداحافظی ؛ تو همچنان می خندی ، می روی ، برایت دست تکان می دهم ؛ جوابی ندارد ، حتی برای خداحافظی رو بر نمی گردانی ، بدنم ناگهان سرد می شود ، فریادی سر می دهم ، باز هم بر نمی گردی ! ، وقتی برای وصیت نداشتم ، هر چند چیزی برای بخشیدن نبود ؛ تنها دارایی ام قلبی بود که آن هم در قلب تو ماند ، قبرم همین حوالی است ، می دانستند انتظارت را می کشم ، قبری تنها ، زیر درختی که کودش وجود من است ، اگر بیایی پیدا کردنش آسان است.

چه زیباست در انتظارت ماندن .

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت8:49 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

قابل توجه آقا حسین که نظر گذاشتن:

اونایی که مسجد آتیش می زدند ما نبودیم، حالا بالفرض که ما بودیم؛ وقتی مسجد به جای اینکه جایی واسه عبادت کردن خدا باشه به جایی برای اشرار تبدیل میشه همون بهتر که بسوزه ، همون طوری که پیامبر تو صدر اسلام مسجد زرار رو خراب کرد چون محل بت پرستی شده بود،اینم همونه.

ما کاری نکردیم که بخوایم سر افکنده باشیم،عذاب وجدان داشته باشیم ، ما به چندتا خوابگاه دانشجویی تو چند شهر حمله نکردیم،ما دانشجو نکشتیم،ما کسی رو زندان نکردیم.

تازه ما خودمونو الکی سید جا نزدیم و با بد نشون دادن رنگ سبز ،شال سبز ننداختیم گردنمون.

+نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت0:36 قبل از ظهرتوسط زهرا |

آزادی برای ما چه معنای تلخی داشت ، تمام شدن تمام دلبستگی هایمان ، مردن هم آواهایمان ، شادی کوتاهی که آخرش با گریه و ناراحتی و یه اعصاب خراب تمام شد.

اگه الان دارم اینو مینویسم به خاطره اینه که دیشب داشتم فیلم ها و عکس های توی گوشیمو می دیدم. یهو گریه ام گرفت.

آخه به این می گن زندگی؟هر بازی ای که میخوان در میارن و خیلی راحت مردم و بازیچه قرار میدن.

حالا که دارم فکر می کنم ؛ می بینم اگه کلا دیگه واسه انتخابات کاندیدا نگیرن بهتره؛آخه ما چه گناهی کردیم که باید بازیچه ی این دولت تازه تاسیس شده بیافتیم.

می گن چرا نماز نمی خونید، نمیگن چرا به عقایدمون اهمیتی نمیدن،نمی گن جوونیو خامیه،مردم و اراذل و اوباش می کنن ، مردم و خس و خاشاک می کنن،آخرشم نمی دونم چه طوری بی خیال اون دنیا میشن ، هرکی می دونه به منم بگه تا منم بدونم

فقط می دونم از ایران بدم میومد حالا دیگه حالم بهم می خوره

+نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388ساعت10:28 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

از اونجاییکه اکثر سایت ها ف ی ل ت ر شده یه ف یل ت ر ش ک ن براتون میذارم

یه گزینه ی دانلود داره که خیلی راحت می تونید اونو دانلود کنید

ف ی ل ت ر ش ک ن

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت11:42 قبل از ظهرتوسط زهرا | |

سبزه سزیم ریشه داریم

ما درختی استواریم

 

نوشتیم آزادی،خواندند زندانی

نوشتیم آزادی،خواندند تحریم

نوشتیم زندگی ، خواندن مرگ

سبز نوشتیم ، سیاه خواندند

موسوی نوشتیم ،احمدی خواندند

 

رییس جمهور ما آقای موسوی است، چه بخواهند چه نخواهند؛  برای رسیدن به رییس جمهورمان هر کاری می کنیم ، جالب است، آمریکا را دروغگوی بزرگ می خوانند، خودشان دست آمریکا را از پشت بسته اند،در انتخابات آنجا تقلب به این فاحشی و بزرگی نشد،آنوقت دم از دیکتاتور بزرگ می زنند، آنوقت خود . . .

نمی دانم چه بگویم

افسوس

جوانانی که در این درگیری ها شهید شدند ، چه میشود

جواب پدر و مادرشان را چه کسی میدهد؟؟؟

امیدوارم هرچه زودتر حق پیروز شود

به امید دولتی سبز

+نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت11:34 قبل از ظهرتوسط زهرا | |


گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند توی گهواره چوبی پسری هست هنوز "دکتر زهرا رهنورد"

سلام به همه

امروز اهواز زنجیره انسانی برای حمایت از مهندس موسوی بود . خیلی خوش گذشت، با مامانم و یکی از همسایه هامون رفتیم ، یکی دیگه از همسایه هامونم اونجا دیدیم .

بر علیه احمدی نژاد شعار دادیم نه پلیس نه طرفداراش جرات نداشتن چیزی بگن چون ؛ جمعیت زیاد بود . اینجوری که می گفتن احمدی نژاد ترسیده و در رفته ؛ سخنرانی نکرد

شعارا اینا بود:

2×2=10

قشنگ تر از پریا/تنها تو کوچه نریا/اصلاح طلبا دزدن/کاپشنتو می دزدن

حالا یه سوال؟شما می دونید تو تابستون چه طوری کاپشن می پوشه!

ایول ایول ایول/موسوی یله، ایول / . . . بقیه اش یادم نیست

دولت سیب زمینی نمی خوایم نمی خوایم

رییس جمهور دروغگو نمی خوایم نمی خوایم

خیلی شعار می دادن ، بقیه اش یادم نمیاد.

راستی دیشبم تا ساعت 3_3:30 تو خیابون طرفدارای میر حسین و احمدی نژاد بیرون بودن ، جالبه داداشم می گفت طرفدارای میر حسین همه دنبال ماشین ستاد مرکزی احمدی نژاد رفتن اونم در رفته.

 

اطلاعيه ي مهم مهندس ميرحسين موسوي : دوستان ميرحسيني براي دادن راي هيچ شال و علامته سبز همراه خودت نداشته باشن اگر تعداد راي دهندگان اکثرا ميرحسيني باشد ان صندق باطل ميشود و به مدارس رجوع کنن . مساجد در دست گروهاي بسيجي است و رايتان باطل ميشود .................... .. لطفا به ديگران اطلاع دهيد .

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت10:26 بعد از ظهرتوسط زهرا |

مناظره ی دیشب را که باید همه گان دیده باشید، نکته ی جالب در مناظره ها این بود که همه ی رقبا به هم احترام می گذاشتند و دنبال رقابتی سالم برای رسیدن به پست رییس جمهوری بودند و تنها یک نفر با همه ی رقبا مشکل داشت و او کسی نبود جز دکتر محمود احمدی نژاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!و همه آمار و ارقام های اعلام شده از طرف ایشان را دروغ اعلام کردند و برای حرفشان دلیل و مدرک داشتند و ایشان دوباره کتما می کردند و حرف خودشان را می زدند ، از نوشتن این حرفها منظوری خاص و همچنین قصد توهین به کسی را نداشتم ؛ فقط به دلیل اینکه بعضی ها بدون فکر و اعلام حرام بودن دادن رای به آقای احمدی هنوز با ایشان هستند و هزینه های هنگفتی با انتشار بنر و روزنامه های رنگی تبلیغاتی و همچنین سی دی های تبلیغاتی و همچنین فحاشی و دعوا با طرفداران کاندادی دیگر در سدد رییس جمهوری دوباره ی ایشان و همچنین لجن مال کردن بقیه ی کشور هستم به عنوان یک ایرانی و یک جوان که آینده ی خود را در حال تباهی دیدم این متون را نوشتم.

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت7:55 قبل از ظهرتوسط زهرا |

سلام دست پر میام این چند روز ، سوژه زیاده واسه خندیدن اولیش که مناظره ی آقای احمدی نژاد با آقای میر حسین موسوی بود که آقای احمدی نژاد آبروی خودش و برد ، دوستم که خانوادگی طرفدارش بودن زنگید و گفت به آقای احمدی نژاد خندیدن ؛ یکی دیگه اینکه امروز با دوستم رفته بودیم آزمایشگاه دوستم میخواست آزمایش بده یه عربه رو دیدیم که یه گالن 3 لیتری شایدم 5لیتری ادرار واسه نمونه پر کرده بود جالب این بود که همونجا رفته بود دستشویی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از عربهای محترم رسما معذرت می خوام ولی اینا واقعیته و قصدم توهین نیست ، به خدا اینو دیدیم ؛ من و دوستم داشتیم روده بور می شدیم از خنده و یک صحنه ی عجیب دیگر که از گفتن آن معذورم

+نوشته شده در چهارشنبه 13 خرداد1388ساعت1:0 قبل از ظهرتوسط زهرا | |

سلام ،امروز عصر؛ ساعت 7 آقای خاتمی در طرفداری از مهندس میر حسین موسوی اومده بود اهواز و سخنرانی کرد ، خاتمی همه جوره با توییم و راه تو راه ماست . وای چه سخنرانی ای کرد،خیلی خوش گذشت از ساعت 5 رفتیم اونجا،امروز بر خلاف روزای دیگه هوا خنک بود؛انگار خدا هم از اومدن خاتمی با هوای بهاری استقبال می کرد ،حدود نیم ساعت سخنرانی اش طول کشید وای چقدر جیغ کشیدیم و شعار دادیم و تشویق کردیم ، می خواستم عکس بگیرم نشد آخه خیلی شلوغ بود و ادم بی جنبه هم که اصلا نمی دونستن چه خبره اومده بودند؛زیاد بود منم بی خیال شدم . خاتمی چند بار تاکید کرد من و آقای موسوی یکی هستیم و رای من میر حسین موسویه ؛ رای ما هم قطعا میر حسین موسویه. یه چیزی یادم رفت آخرش میگم که سرود عربی،بختیاری و فارسی برای موسوی گذاشتن!!!!!!!!!!!!!!!راستی همین الان اومدم خونه دام میمیرم از خستگیخاتمی دوست دارم 

+نوشته شده در شنبه 9 خرداد1388ساعت9:10 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

چرا تا بهشون عادت می کنی میرن، چرا فکر می کنن قلبت یه گذر گاهه که هر وقت خواستن ازش رد بشن،بیان و برن،یعنی نمی شد اونا هم مثل ما دخترا یه کم احساساتی باشند؟دوستم به خاطر یکی از این پسرا اینقدر گریه کرد که تا دو روز بعد هنوز زیر چشاش گود افتاده بود؛وای خدا،همش شعار می دن ما دخترا هم که احمق تمام وجودمونو واسشون می ذاریم!!!!همین. . .کاش میشد او نا هم می فهمیدن ما رو واسه همه دخترا دعا می کنم یه کم مثل اونا بشن

+نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت11:26 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

به خاطر اومدن سال جدید و نزدیک شدن تولدم که نشونه ی یه سال بزرگتر شدنمه گفتم بیام ویه تبریک به شما و یه تبریک برای خودم از دوستایی که میان و نظر میدن بگیرم. امیدوارم سال خوبی داشته باشید. هرچند الان 3سال که ذیگه عید و تولد واسم معنی نداره؛ ایشالا که هیچ وقت واسه شما اینجوری نباشه.

+نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

اشک میریزن ؛ خودشون میزنن؛ نقش بازی میکنند؛ فکر می کنند خودشونو گول می زنند کسی نمی فهمه، یعنی خدا رو هم می تونند گول بزنند؟؟؟!!!!وای خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چه کارا که نمی کنند ، واسه منافع خودشون با امامشون بازی می کنند. مردم ما چه بازیگرای خوبین !! اگر همه شون مثل گل شیفته خانم چندتا فیلم خوب بازی می کرند؛هالیوود پر می شد از ایرانی ها!!! میگید نه ؟! نمی خواد برید مسجد تا این چیز ها رو ببینید،اگر از تلویزیونم نگاه کنید می فهمید که چه بازیگرای خوبی داریم ، نمی دونم شایدم یه چیزی میدن بهشون تا گریه کنند. ولی خوش به حال اونایی که واقعا از ته دل واسه امامشون که مظلومانه شهید شد گریه میکنند و خودشونو می زنند. من که امسال رو نتونستم واسه امامم عزاداری کنم ولی یا حسن حاجت همه رو بده .  

+نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت2:2 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

+نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت12:45 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

 

به دیدارم بیا هرشب

     در این تنهایی تاریک و تنهای خدامانند

                     دلم تنگ است

بیا ای روشن ای روشنتر از لبخند

  شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است . . . .

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت12:27 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

ستاره ای برای خود در آسمان برگزیده بودم و هر شب به تماشای آن می پرداختم . ستاره را خیلی دوست داشتم . برایش قصه می گفتم تا خوابش ببرد . اما نمی دانستم چرا ستاره ام تا سحرگاه بیدار می ماند و با آمدن خورشید خود به خود نا پدید می شد . ستاره ی خوبی بود ؛ اما من معشوق خوبی نبودم . چون به ستاره های دیگر نگریستم . فقط می خواستم ببینم آنها هم مانند ستاره ی من هستند یا نه ، اما فکر می کنم ستاره ام از دستم ناراحت شده باشد زیرا دیگر هرگز پیدایش نکردم  و من دیگر نتوانستم آن را ببینم ؛ دلم برایش تنگ شده است . خیلی دوست دارم که دوباره ببینمش .کاش ستاره ی کودکیم را به این آسانی از دست نمی دادم . آیا فکر می کنید ستاره ام مرده؟؟!! نه نه !!! اصلا نمی خواهم فکرش را بکنم . ستاره ام مرا ببخش اگر به ستاره های دیگر نگاه کردم .

            ***********************************************

                                                     بازم ستاره

            ***********************************************     

من به خواب می روم تا دیگر ستاره ها چشمک زنان به من ننگرند ؛ که کی چشم از رخشان بر میکشم  . من چشمانم را می بندم تا دیگر کسی از بیداریم آزار نبیند . چشمانم را می بندم تا دیگر ظلمی به مردم نکنم . تنها با ظلمی بر خود ؛ همه ی جهان را از وجودم راحت می کنم . من چشمانم را می بندم و به خواب می روم تا ماه و خورشید هم آسایش را احساس کنند ؛ تا دیگر نگران چشمانم نباشند که همیشه به آسمان و به سویشان تیر خود را نشانه می روند . من نمیخواهم گل های آفتاب گردان هر روز در انتظار خورشید بمانند ؛ شاید که همیشه سرشان به آسمان بر افراشته باشد. چشمانم را می بندم تا دیگر زیبایی های جهان را برای جهانیان بگذارند . همه چیز از چشمانم آغاز شد و اکنون با چشمانم به پایان می رسد . آری آری بودن بس است و باید رفت و جای خودرا به نوزادانی داد که می آیند همه چیز را ببینند و زندگی بیاموزند . جایی خواندم به ازای هر تولد مرگی در پیش است . یا با عزای هر خانواده ، خانواده ی دیگری تولدی را جشن می گیرند.     

+نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت3:18 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

طنین صدای زیبایش وقتی در گوشم می پیچد خوشحال از این که دوباره می توانم ببینمش به دنبالش می گردم . وقتی از گشتن ناامید می شوم به خود می آیم و می بینم که خیالی بیش نبود . آری قریب به یکسال است که دیگر او نیست . و این اواخر چه بد با او رفتار کردیم و چقدر بی احترامی ، حتی آخرین بار که مامان بابام دیدنش من نتونستم برم و ببینمش . خدا رحمتش کنه . هرکی این پست و می خونه یه فاتحه واسش بفرسته . یادش بخیر

میلاد امام حسین و امام سجاد و حضرت ابوالفضل و نیمه ی شعبان مبارک.

 

+نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت2:45 قبل از ظهرتوسط زهرا | |

ایام شعبانیه رو به همه تبریک می گم

+نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد1387ساعت4:12 قبل از ظهرتوسط زهرا |

این پست رو برای یکی از دوستام مینویسم . هر چند با اوضاعی که واسه خودش راه انداخته می دونم حالا حالا ها اینو نمی خونه . نمی دونم  چرا ما جونا فکر می کنیم مامان بابا هامون هیچی نمی دونن و خودمون علامه ی دهریم . یا مثلا فکر میکنیم تجربه کردن بعضی چیزها باعث می شه که جلوی بچه ها کم نیاریم ؛ مثل خیلی کارهایی که من خودمم بعضی وقتا ممکنه سر لج بازی انجام میدم . میدونم کسی که اینو براش نوشتم ، هر چند نخواست پای تلفن به حرفام گوش کنه و گفت گوش کرده ولی خوب منظورمو فهمیده . بقیه هم اگر فکر کنن می فهمنن .  

+نوشته شده در جمعه 11 مرداد1387ساعت11:24 بعد از ظهرتوسط زهرا | |

در غار بود . درمأمن گاه رازها و عباداتش با خدا ! ناگهان صدایی گفت : بخوان ! گفت : خواندن نمی دانم ! و صدا باز گفت : بخوان به نام پروردگارت  !!! باز گفت : خواندن نمی دانم !!! و صدا برای بار سوم تکرار شد !! ناگاه توانست بخواند و این آغاز کاری سخت بود که به او محول شده بود آدم کردن عرب های جاهل !!!! و چه خوب از پس این کار بر آمد .

                   **** مبعث پیامبر اسلام را به همه تبریک می گویم .****

+نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت4:15 قبل از ظهرتوسط زهرا | |

در چشمان خسته ی روزگارغمی نهفته آشکار است ، که خبر از گذشته های دور دارد . غم از دست دادن مردمی نیک از قومی نیک که اکنون تنها یک نفر از آن قوم زنده است و همگان منتظر ظهور او هستند . شهادت امام صادق را به همه مخصوصا به پیشگاه امام موعود تسلیت می گویم .

+نوشته شده در یکشنبه 6 مرداد1387ساعت6:33 بعد از ظهرتوسط زهرا | |